گنج

غزل شمارهٔ ۵۱۶۴

ز تلخرویی دریاست بی نیاز صدفکند به ابر گهر بار لب فراز صدف
کمند جذبه ارباب حاجت است کرمکه ابر را کند از بحر پیشواز صدف
ز خوان عالم بالاست روزی دل پاکنمی کند دهن خود به بحر باز صدف
مگر که خنده دندانمای او را دید؟که شد به عقد گهر بوته گداز صدف
دهان لاف پر ازخاک باد دریا راکه پیش ابر کند دست خود دراز صدف
ز وصل گوهرازان کامیاب شد صائبکه شد ز صدق سراپا کف نیاز صدف