غزل شمارهٔ ۵۱۶۶
ازبس که شد زلعل تو با آب و تاب حرفشوید غبار عقل زدل چون شراب حرف
غیر ازدهان تنگ سخن آفرین تودرنقطه کس ندیده نهان یک کتاب حرف
هر حرفی ازدهان تو پیچیده نامه ای استاز بس خورد زتنگی جا هیچ وتاب حرف
شادابی لب تو از آن است کز حجابدرلعل آتشین تو می گردد آب حرف
گر هوش کوتهی نکند می توان شنیدازچشمهای شوخ تودر عین خواب حرف
در خوبی تو نیست کسی راسخن،ولیدارد خط عذار تو باآفتاب حرف
در خامشان شراب سرایت نمی کندمستی دهد زیاده ز جام شراب حرف
صائب ره صواب خموشی است یکقلمورنه بود میان خطا وصواب حرف