غزل شمارهٔ ۵۱۵۵
صد گره در دل ز بحر تلخرو دارد صدفگریه ها از آب گوهر درگلو دارد صدف
رزق ارباب توکل می رسد از خوان غیبنیست از دریا اگر آبی به جو دارد صدف
سد راه رزق گردددچون هنر کامل شوداستخوان از گوهر خود در گلو دارد صدف
نیست کارش خوانمایی پیش دریا چون حبابگرچه مغزی همچو گوهر درکدو دارد صدف
می کشد خجلت همان ازدامن پاک محیطگرچه از آب گهر دایم وضو دارد صدف
از رفوی سینه مطلب نیست جز حفظ گهررفت چون گوهر چه پروای رفو دارد صدف
در حضور تلخرویان لب نمی باید گشودبه که پیش بحر پاس آبرو دارد صدف
تنگ چشمی بین که بر خوان محیط بیکرانهردودست خود زخست برگلو دارد صدف
صد یتیم بی پدر رادرکنار مرحمتبا وجود خشک مغزی تازه رو دارد صدف
از هنر درکار می افتد هنرور راشکستسنگها از گوهر خود در سبو دارد صدف
با وجود پاکی گوهر، درین دریای قدساز خجالت هردودست خود به رو دارد صدف
در طلب سستی مکن صائب که در دریای تلخآب شیرین درقدح ازجستجو دارد صدف