گنج

غزل شمارهٔ ۵۱۵۴

نیست بر آیینه دُردی‌کشان گرد خلافمی‌توان چون جام می دیدن ته دل‌های صاف
زان شراب لعل سرگرمم که کمتر قطره‌اشسوخت کام لاله آتش زبان را تا به ناف
باده بی‌درد از میخانه دوران مجویلاله نتوانست یک پیمانه می را کرد صاف
خاکساران محبت را شکوه دیگرستسبزه از بال و پر سیمرغ دارد کوه قاف
ما کجا، اندیشه بر گرد سرگشتن کجا؟می‌کند خورشید تابان ذره را گرم طواف
درنگیرد صحبت عشق و خرد با یکدیگرچون دو شمشیرست عقل و عشق و دل چون یک غلاف
رو نگردانند عشاق از غبار حادثاتآبروی جوهر مردی بود گرد مصاف
هر صفت را از بهارستان قدرت صورتی استزان به شکل خنجر الماس می‌روید خلاف
غمزه‌اش از قحط دل، دزدیده می‌آید به چشمهیچ کافر برنگردد دست خالی از مصاف
هرکه دستش بر زبان سبقت کند مرد است مردورنه هر ناقص جوانمرد است در میدان لاف
در دل تنگم خیال طاق ابرویش ببینگر ندیدستی دو تیغ بی‌امان در یک غلاف
در جواب این غزل گستاخ اگر پیش آمده استقاسم انوار خواهد داشت صائب را معاف