غزل شمارهٔ ۵۱۵۶
نیست غمگین گوهرم ازتنگی جا در صدفمی کند ازآبداری سیر دریا در صدف
گوهر مارا ز عزلت نیست برخاطر غباردارد از پیشانی واکرده صحرا در صدف
لفظ نتواند حجاب معنی روشن شدنچون نهان ماند فروغ گوهر ما در صدف؟
تا زخود بیرون نیاید دل نگردد دیده ورقسمت گوهر نگردد چشم بینا در صدف
درتن خاکی دل پر خون چه دست و پا زند؟چون تواند بال وپر واکرد دریا در صدف؟
مایه داران مروت بریتیمان مشفقندمهد گوهر را کند دریا مهیا در صدف
عالم پرشور بر خلوت نشینان بار نیستتلخی بحرست برگوهر گوارا در صدف
گوشه گیری می کند شیرین حیات تلخ راگوهر شهوار گردد آب دریا درصدف
موجه کثرت نسازد گوشه گیران را ملولتنگ از دریا نگردد بر گهر جادر صدف
قطره شبنم به خورشید از سبکروحی رسیداز گرانجانی خورد دل گوهر ما در صدف
جمع کن خود را دل روشن اگرخواهی، که ساختگوهر ازگردآوری دل را مصفا درصدف
بر یتیمان از در و دیوار می بارد ملالمی نشیند گرد گوهر را به سیما درصدف
دل زبس سرگشتگی در سینه ام، در سینه نیستگوهر غلطان ندارد در صدف، جا در صدف
در غریبی می گشاید خاطر اهل کمالازدل گوهر نمی گردد گره وا در صدف
از حدیث پوچ می بالد به خود چندین حبابآه اگر می داشت دُر این بادپیما در صدف
در خموشی جوهر مردم نمی گرددعیانرتبه گوهر چسان گردد هویدا در صدف؟
سنگ میزان یوسف از قحط خریداران شده استگوهر ما از گرانقدری است بر جا در صدف
عالم پرشور، دل را خانه زنبور ساختاز خروش بحر پیچیده است غوغا در صدف
عیش قانع رانسازد عالم پرشور تلخآب گوهر تلخ کی گردد ز دریا درصدف؟
دل شد از طول امل محبوس در زندان جسمگوهر ما را برآمد رشته از پا در صدف
دارد آتش زیر پا در سینه عشاق دلگوهر غلطان نمی باشد شکیبا درصدف
نیست صائب دربساط بحر باآن دستگاهآنقدر گوهر که دارد دیده ما در صدف