غزل شمارهٔ ۵۱۳۳
ز سوز عشق بود خارخار گریه شمعبه دست شعله بود اختیار گریه شمع
ز خاک سوخته پروانه را برانگیزدبنفشه وار، هوای بهار گریه شمع
بیا که تا تو چو گل رفته ای ز بزم برونز هم نمی گسلد پود وتار گریه شمع
اگر چه دورم ازان بزم، می توانم دادحساب خنده گل با شمار گریه شمع
خبر نداشتم از شعله های بی زنهاربه آب راند مرا جویبار گریه شمع
چه شود ازین که بلندست دامن فانوس؟چو هیچ وقت نیامد به کار گریه شمع
حذر زگریه آتش عنان صائب کنکه نیست گریه او در شمار گریه شمع