غزل شمارهٔ ۵۱۳۲
ز روشنی جگر داغدار دارد شمعز راستی مژه اشکبار دارد شمع
چراغ روز ندارد ز پرتو خورشیدخجالتی که ز رخسار یاردارد شمع
تمام شب به امید وصال پروانهستاده بر سر پا انتظار دارد شمع
ز هم نمی گسلد آب چشم زنده دلانکه رشته از رگ ابر بهار دارد شمع
همیشه غوطه زند درمیان آتش و آبکه زندگانی ناپایدار داردشمع
ز حال عاشق سرگشته حسن غافل نیستز اهل بزم به پروانه کارداردشمع
چو سود ازین که برآمد ز جامه فانوس؟همان ز شرم و حیا پرده دار داردشمع
ز تیره روزی پروانه غافل افتاده استاگر چه دیده شب زنده دار دارد شمع
ز بخت تیره ندارند شکوه زنده دلانحضور در دل شبهای تار دارد شمع
ز شوق عالم بالا همیشه گریان استاگر چه درلگن زر قراردارد شمع
نظر به رشته اشکم رهی است خوابیدهاگر چه گریه بی اختیار دارد شمع
نبیند زنده دلان از مآل خود غافلزآب چشم خود آیینه دار دارد شمع
نشان زنده دلی چشم تربود صائبدگر بغیر گرستن چه کار دارد شمع؟