غزل شمارهٔ ۵۱۳۱
ز سیر باغ نگردد دل پریشان جمعکه خویش را نکند آب در گلستان جمع
مرابه غنچه درین باغ رشک می آیدکه بهر پاره شدن می کند گریبان جمع
کمند طول امل درکشاکش است مدامز صید دل نشود طره پریشان جمع
به روشنایی فهم از چراغ قانع شوکه این دوشمع نگردد به یک شبستان جمع
مرا که بحر گهر ازکنار می گذردچرا کنم چو صدف آب چشم نیسان جمع
مجو بلندی اگر رحمت آرزو داریکه می شود به زمینهای پست باران جمع
تمام شب ز برای ذخیره فرداکنم ز کوچه وبازار ،سنگ طفلان جمع
چو گل شکفت محال است غنچه گردد بازبه هیچ حیله نگردد دل پریشان جمع
ز موج حادثه مردان نمی روند از جاکه زیر تیغ کند کوه پابه دامان جمع
کجا ز سیر پریشان ما خبر داری ؟ترا که هست دل آهنین چوپیکان جمع
بلاست دایره خلق چون وسیع افتادکه دام و دد همه باشند دربیابان جمع
به آفتاب جهانتاب می رسد صائبچو شبنم آن که کند دل درین گلستان جمع