غزل شمارهٔ ۵۱۳۰
قرار و صبر ندارند عاشقان سماعهمیشه بر سر کوچ است کاروان سماع
چو برق وباد مهیای بیقراری شوکه نیست اختر ثابت درآسمان سماع
چنان که صور قیامت محرک جانهاستبه دست نای بود روح و جد و جان سماع
چو رود نیل دهد کوچه چرخ میناییکند چو دست بلند آستین فشان سماع
صفای وقت کم ازآفتاب تابان نیستچه احتیاج به شمع است در جهان سماع
ز برگریز فنا ایمنند تا محشرچوسرو، سبز قبایان بوستان سماع
به خاکدان جهان کی سرش فرود آید؟سبکروی که برآید به لامکان سماع
به خون مرده بود نیشتر فرو بردنبه گوش مردم افسرده داستان سماع
سماع رادلی ازموم نرمتر بایدز صد هزار نفهمد یکی زبان سماع
جواب آن غزل است این که گفت عارف رومبیابیا که تویی سرو بوستان سماع