غزل شمارهٔ ۵۱۲۸
هرکه گردید ز عبرت به تماشا قانعبه کف پوچ شد از گوهر دریا قانع
زود عاجز شود از دیدن یوسف، چشمیکه به دیدار نگردد چو زلیخا قانع
نتوان کرد به دیوار هوس را خرسندطفل از باغ نگردد به تماشا قانع
خاک در کاسه چشمی که ز کوته نظریبه نظر بازی آهوست زلیلی قانع
هر زمان روی سخن در دگری نتوان کردطوطی ماست به یک آینه سیما قانع
با کلام شکرین شکوه مکن ازتلخیکز شکر شد به سخن طوطی گویاقانع
هر سحر سرزند ازمشرق دیگر خورشیدچون به یک سینه شود داغ تو تنها قانع؟
هرکه با وسعت مشرب طرف زهد گرفتبه کف خاک شداز دامن صحرا قانع
جای رحم است برآن فاخته کوته بینکه به یک سرو شد از عالم بالاقانع
بی نیاز ازدر ابنای زمان شد صائبشد فقیری که به دریوزه دلها قانع