غزل شمارهٔ ۵۱۲۷
گرچه صاحب نظرانند تماشایی شمعبهر پروانه بود انجمن آرایی شمع
هیچ جا تا دل پروانه نگیرد آرامهر شراری که جهد از دل شیدایی شمع
هرچند در خاطر پروانه عاشق مصور گرددمی توان دید در آیینه بینایی شمع
جوهر عشق ز پیشانی عاشق گویاستنشود سوختگی سرمه گویایی شمع
عشق روزی که قرار از دل پروانه ربودرعشه افتاد به سرپنچه گیرایی شمع
دل چو روشن شود از عشق ،زبان کند شودتا دم صبح بود جلوه رعنایی شمع
خط به آن چهره روشن چه تواند کردن؟شب تاریک بود سرمه بینایی شمع
عشق درپرده ناموس نهفتم، غافلکه ز فانوس بود جامه رسوایی شمع
یارب این بزم چه بزم است که از گریه وآهغم پروانه ندارد سر سودایی شمع
تادرین انجمن از سوختنی هست نشانپابه دامن نکشد جلوه هر جایی شمع
کثرت خلق به توحید چه نقصان دارد؟چه خلل می رسد از رشته به یکتایی شمع؟
می کند گریه و همدرد ندارد،صائبجای رحم است درین بزم به تنهایی شمع