گنج

غزل شمارهٔ ۵۱۲۶

آبرو رامی برد از چهره اظهار طمعابر آب روی مردان است گفتار طمع
خواری روی زمین خاری است از دیوار اوزرد رویی یک گل است از طرف دستار طمع
در زمینش گر گل بی خار کارد باغبانخار دامنگیر می روید ز گلزار طمع
خستگان راهست پرهیزی به هر عنوان که هستمی کند پرهیز از پرهیز بیمار طمع
می توان جستن به مکرو حیله از قید فرنگنیست امید رهایی با گرفتارطمع
از بریدن و ز گسستن چون رگ سنگ ایمن استحرص بندد برمیان هرکه زنار طمع
چون میان روز روشن خواهد از مردم چراغ؟روز را گر شب نمی داند سیه کارطمع
حاصلش نبود بغیر از برگ سبز سایلاندر دل هرکس دواند ریشه زنگار طمع
صائب از بی آبرویان تا توانی دور باشکز برص مسری تر افتاده است ادبار طمع