غزل شمارهٔ ۵۱۲۲
در کشاکش از زبان آتشین بودم چو شمعتا نپیوستم به خاموشی نیاسودم چو شمع
دیدنم نادیدنی، مد نگاهم آه بوددر شبستان جهان تاچشم بگشودم چو شمع
سوختم تا گرم شد هنگامه دلها ز منبر جهان بخشودم و برخود نبخشودم چو شمع
اشک وآه برق جولان را براه انداختمدر طریق عشق پای خود نفرسودم چو شمع
سوختم صدبار و از بی اعتباریها نگشتقطره آبی به چشم روزن ازدودم چو شمع
پاس صحبت داشتن آسایش از من برده بودزیر دامان خموشی رفتم آسودم چو شمع
این که گاهی می زدم برآب و آتش خویش راروشنی درکار مردم بود مقصودم چو شمع
چون صدف در پرده های دل نهفتم اشک راگوهر خود را به هر بیدرد ننمودم چو شمع
روزی من بردل این تنگ چشمان بار بودگرچه در محفل زبان برخاک می سودم چو شمع
پرده های خواب رامی سوختم از اشک گرمدیده بان دولت بیدار خود بودم چو شمع
مایه اشک ندامت گشت وآه آتشینهرچه از تن پروری برجسم افزودم چو شمع
این زمان افسرده ام صائب ،وگر نه پیش ازینمی چکید آتش ز چشم گریه آلودم چو شمع