غزل شمارهٔ ۵۱۲۳
سوز دل برداشت آخر پرده از کارم چو شمعاز گریبان سر برون آورد زنارم چو شمع
از گلاب من داغ اهل دردی تر نشدطعمه مقراض شد گلهای بی خارم چو شمع
گرچه از تیغ زبان مشکل گشای عالممصد گره از اشک دارد رشته کارم چو شمع
می شمارم بوی پیراهن نسیم صبح رامن که دایم از فروغ خود در آزارم چو شمع
آب میگردد دل سنگین خصم از عجز منمی تراود آتش ازانگشت زنهارم چو شمع
از نسیم صبح برهم می خورد هنگامه امدر دل شبهاست دایم روز بازارم چو شمع
از گذشت آه حسرت آنچه آید درشمارمشت اشکی در بساط زندگی دارم چو شمع
خار اگر ریزند ارباب حسد در دیده اممایه بینش شود در چشم خونبارم چو شمع
دشمن من از درون خانه می آید برونپست می گردد ز اشک گرم دیوارم چو شمع
از نسیمی میوه من می نهد پهلو به خاکپختگی روشن بود ازرنگ رخسارم چو شمع
حاصل من آه افسوس است و اشک حسرت استوای برآن کس که می گردد خریدارم چو شمع
طعنه خامی همان صائب ز مردم میکشمگرچه می ریزد شرر از سوز گفتارم چو شمع