غزل شمارهٔ ۵۱۲۱
می پرستان در سر کوی مغان گردند جمعتیرهای راست در پیش نشان گردند جمع
گرچه درتاریکی شب راه را گم کرده اندصبح چون روشن شود این کاروان گردند جمع
گرچه چون برگ خزان امروز بی شیرازه اندزیریک پیراهن آخر غنچه سان گردند جمع
گرچه هر یک در مقامی لاف یکتایی زنندچون براه افتند چون ریگ روان گردند جمع
این پریشان قطره ها کز هم جدا افتاده انددر کنار لطف بحر بیکران گردند جمع
تنگی صحرای امکان مانع جمعیت استجمله باهم در فضای لامکان گردند جمع
در ته دریای وحدت چون گهرهای صدفزیر یک پیراهن این سیمین بران گردند جمع
چون بسوزد نور وحدت پرده های امتیازثابت و سیار دریک آسمان گردند جمع
چون شود بی پرده خورشید حقیقت آشکارجمله ذرات جهان دریک زمان گردند جمع
راست کیشان محبت ناوک یک ترکشندچون گشادی شد به نزدیک نشان گردند جمع
بر فراز ای قهرمان عشق قد چون علمتا ز اطراف این سپاه بیکران گردند جمع
صائب از درد جدایی خون خود را می خورمهرکجا با هم دو یار مهربان گردند جمع