غزل شمارهٔ ۵۱۲۰
در عروج نشأه می می کند طوفان سماعکار دامن می کند بر آتش مستان سماع
از غبار کلفت و گرد غم و زنگ ملالپاک سازد صحن مجلس رابه یک جولان سماع
عقده دلها ز رقص بیخودی وا می شودمی کند این پسته لب بسته را خندان سماع
چون خم چوگان به دست افشاندن مستانه ایگوی دلها را برد بیرون ازین میدان سماع
می کند جان مجرد را خلاص از قیدجسمماه کنعان رابرون می آرد از زندان سماع
لنگر تمکین زاهد بادبان خواهد شدنفیض خودرا عام سازد گربه به این عنوان سماع
گرچه از دامن برافشاندن خطر دارد چراغشمع صحبت را کند روشنتر از دامان سماع
کشتی می را کند مستغنی از باد مرادچون شود در بزم مستان آستین افشان سماع
در فلاخن می نهد برق تجلی طور راکوه را چون ابر می سازد سبک جولان سماع
شوق درهر دل که باشد مطربی درکار نیستچون کف دریا کند دستار سرمستان سماع
گر چنین آهنگ خواهد شد سرود قمریانسروها را ریشه کن می سازد از بستان سماع
کوچه ها پیداشود درآسمان چون رود نیلچون شود از مستی سرشار دست افشان سماع
رقص هر جا هست باغ و بوستان در کار نیستبزم را از نونهالان می کند بستان سماع
گر به رقص آیند ارباب عمایم دور نیستآسیای آسمان را می کند گردان سماع
صائب از رقص فلک هوش از سر من می رودبا قد خم گرچه زیبا نیست از پیران سماع