غزل شمارهٔ ۵۱۱۹
گرچه دارد تلخی زهر اجل جام وداعبرامید مرگ می نوشم به هنگام وداع
آخر بیماری جانکاه می باشد هلاکاول هجران جانسوزست انجام وداع
حیرتی دارم که چون خواهم سفر کردن ز خویش ؟تیره شد عالم به چشمم بس که از شام وداع
دروداع دوستان از بس که تلخی دیده اممی روم از خویش هرکس می برد نام وداع
دوری جانان بود از دوری جان تلختردرشمار زندگانی نیست ایام وداع
همچو شمع صبحگاهی در شبستان جهانتا نفس را راست کردم بود هنگام وداع
بیقراران درسفر بی اختیار افتاده اندچون سپند از من مجو صائب سرانجام وداع