غزل شمارهٔ ۵۰۹۶
در جهان دل مبند و اسبابشمی جهد برق از ابر سنجابش
گل سیراب ازین چمن مطلبالعطش می زند لب آبش
هر که پهلو ز لاغری دزدیدپهلوی چرب اوست قصابش
ملک حیرت چه عالمی داردآرمیده است نبض سیمابش
بس که بادام چشم او تلخ استزهر می بارد از شکر خوابش
کی کند یاد از فراموشان ؟طاق نسیان شده است محرابش
صائب ازآسمان امان مطلبکه به خون تشنه است دولابش