گنج

غزل شمارهٔ ۵۰۹۷

هرکه بیند به چشم بیمارشمی شود درزمان پرستارش
توبه را می کند خراباتیلب میگون و چشم خمارش
زندگانی به خضر بخشیده استآب حیوان ز شرم گفتارش
صبح عیدست در دل شب قدردرشبستان زلف، رخسارش
مغز دراستخوان شود شیرینچون بخندد لب شکر بارش
سنگ برسینه می زند از کوهکبک درروزگار رفتارش
صلح داده است آب و آتش راآتش آبدار رخسارش
تاب نگذاشتند در دلهاخط مشکین و زلف طرارش
خون به دلهای عاشقان کردنمی چکد چون عرق ز رخسارش
خار دیوار می شود مژه اشهرکه آید به سیر گلزارش
در ترازو به جای سنگ نهدیوسف مصر را خریدارش
لرزش زلف یار بیجا نیستشیشه صد دل است دربارش
قامت اوست سر خط صائبچون نگردد بلند گفتارش ؟