غزل شمارهٔ ۵۰۹۴
شده است از شوق تیغ جان ستانشوبال خضر، عمر جاودانش
به جای نافه دل بر خاک ریزدز زلف و کاکل عنبرفشانش
غبار آلوده گرد کسادی استنسیم پیرهن در کاروانش
چه باغ است این که دلها را کند آبز پشت در صدای باغبانش
ز حیرت آنقدر فرصت ندارمکه درد خود کنم خاطرنشانش
چنان ناسازگارست آن جفا جویکه نتوان ساخت پیغام از زبانش
ندارد برگ سبزی رنگ، صائببا این سامان ز باغ و بوستانش