غزل شمارهٔ ۵۰۹۳
حضوری داشتم شب با خیالشکه در خاطر نمی آمد وصالش
پریرویی که من جویای اویماشارت بر نمی دارد هلالش
گل از شبنم کند در یوزه چشمکه گردد محو خورشید جمالش
کند درلامکان خاکسترش سیربه هر خرمن که زد برق جلالش
به چندین رنگ هرساعت برآیدبهار از انفعال رنگ آلش
اگر گوهر شود همچشم با اودهد گرد یتیمی خاکمالش
ازان رخسار چون گل چشم بد دورکه از شبنم بود عبن الکمالش
الفها سینه شهباز داردز شرم چهره پر خط و خالش
زبان شکر جای سبزه رویدبه هر جا سایه اندازد نهالش
به صحرا افکند چون نافه مشکز وحشت سایه را وحشی غزالش
به کف دارد کمند آسمان گیرزمین از سایه نازک نهالش
کلاه از فرق گردون می ربایدسر هر کس که گردد پایمالش
به چشم ذره شب را روز کرده استفروغ آفتاب بی زوالش
دل آیینه ها راآب کرده استز شوخی برق حسن بی مثالش
که دارد زهره تکلیف ،صائب ؟نیابد بی تکلف گر خیالش