گنج

غزل شمارهٔ ۵۰۹۲

اگر چشم کافر فتد برلقایشنیاید به لب غیر نام خدایش
شود گریه شمع یاقوت احمربه بزمی که افروزد از می لقایش
زمین گیر سازد تماشاییان راچو در جلوه آید قد دلربایش
ز اندیشه آن تن نازپرورچو فانوس دور استد از تن قبایش
ز عیسی چه بگشاید آن خسته ای راکه بیماری چشم باشد دوایش
برآرد سراز جیب دریای گوهردهد چون حباب آن که سر درهوایش
چو آسودگی خواهی ازآسمانیکه بی آب، گردان بود آسیایش
چنان کز کمان تیر صائب گریزدز خود می گریزد چنان آشنایش