گنج

غزل شمارهٔ ۵۰۹۱

که یابد رهایی ز دام نگاهش ؟که یک حلقه اوست چشم سیاهش
دل تنگ با جلوه اش چون برآید؟گه گردون غباری است از جلوه گاهش
کمر بسته چون بندگان بهر خدمتمه از هاله پیش رخ همچو ماهش
اگر آب گردد رهایی نیابدبه هر دل که پیچد زلف سیاهش
زراندود شد چون خطوط شعاعیخس و خار عالم زبرق نگاهش
نکردند دلها دگر راست قامتشکستند روزی که طرف کلاهش
طلبکار اوراست چون تیغ پاییکه سنگ فسان می شود سنگ راهش
چه گل چیند از سرکشی دست صائب ؟که دامن ز گل می کشد خار راهش