گنج

غزل شمارهٔ ۵۰۹۰

سخن تانگردد چو موی میانشمحال است آید برون ازدهانش
به مژگان دگر بازگشتن نداردنگاهی که افتد به سرو روانش
ز بس لطف، چون رشته از عقد گوهرنمایان بود مغز ازاستخوانش
دل پر مرا خالی آن روز گرددکه از بوسه خالی کنم بوسه دانش
مجویید اسلام ازان نامسلمانکه زنار باشد ز موی میانش
مجرد زالفاظ گردد چو معنیسخن تا برآید ز تنگ دهانش
مرا برده ازراه بیرون عزیزیکه گل یک پیاده است از کاروانش
منه تهمت گوشه گیری به عنقاکه از کوه قاف است سنگ نشانش
دل سنگ شد آب صائب زآهمنشد نرم گردد دل پاسبانش