گنج

غزل شمارهٔ ۵۰۷۸

فارغ ز تمنای جهان گذران باشبی داعیه چون دیده حیرت زدگان باش
از راه تواضع به فلک رفت مسیحاباذره تنزل کن و خورشید مکان باش
زان پیش که ایام بهاران بسر آیدآماده پرواز چو اوراق خزان باش
در حقه سربسته گذارند گهر راخاموش نشین، محرم اسرار نهان باش
آیینه خورشید شود دیده بیدارچون شبنم گل تادم آخر نگران باش
شد مخزن گوهر صدف از پاک دهانییک چند درین بحر تو هم پاک دهان باش
سررشته میزان عدالت مده از دستزنهار که با هرکه گران است گران باش
جایی که به کردار بود قیمت مردمصائب که ترا گفت که چون تیغ،زبان باش ؟