گنج

غزل شمارهٔ ۵۰۷۷

از صحبت افسرده روانان به حذر باشجویای جگر سوختگان همچو شرر باش
بی درد و غم عشق، گرامی نشوددلاز گرد یتیمی پی تعمیر گهر باش
چون سیل به ویرانه نهد گهر رویجمعیت اگر می طلبی زیر وزیرباش
هموار کن از تاب زدن رشته خودراشیرازه جمعیت صد عقد گهر باش
چون لاله درین انجمن از نعمت الوانقانع به دل سوخته و لخت جگر باش
این نکته سربسته به هشیار نگوینددربیخبری گوش برآواز خبر باش
بی آب محال است شود دایره آهنگدر دایره ماتمیان دیده تر باش
در دیده من رقعه ای از عالم بالاستهر برگ خزان دیده که در فکر سفر باش
صائب مکن از سختی ایام شکایتچون کبک سبکروح درین کوه و کمر باش