گنج

غزل شمارهٔ ۵۰۷۵

رستم کسی بود که برآید به خوی خویشدر وقت احتیاج بگیرد گلوی خویش
آبی است آبرو که نیاید به جوی بازاز تشنگی بسوز ومریز آبروی خویش
هرکس که همچو صبح نفس راشمرده زدپرنور کرد عالمی ازگفتگوی خویش
بیدار شو به چشم تأمل نظاره کنهر صبحدم درآینه حشر روی خویش
صرصر به گرد من نرسد درگذشتگیدلبستگی چو غنچه ندارم به بوی خویش
زین بیش بحر را نتوان انتظار دادچون سنگ می زنیم به قلب سبوی خویش
فردا چو برق از آتش سوزان گذر کندامروز هرکه بگذرد از آرزوی خویش
صائب نصیب دشمن خونخوار ماشودطرفی که بسته ایم ز جام و سبوی خویش