غزل شمارهٔ ۵۰۷۴
حسن توغافل است ز قدر و بهای خویشآیینه راخبر نبود از صفای خویش
چون شمع تا به خلوت او راه برده امصد بار دیده ام سر خود زیر پای خویش
آمیخته است مستی و مستوریم به همافکنده ام به گردن مینا ردای خویش
ازهاله مه به حلقه ماتم نشسته استشرمنده است پیش رخش از صفای خویش
ازبس که دل زدیدنت از جای رفته استتا روز باز خواست نیاید به جای خویش
از بس به کار ماگره افکنده اند خلقپهلو تهی کنیم ز بند قبای خویش
تا چند پاسبانی عیب نهان کنم ؟یکبار پرده می کشم از عیبهای خویش
رفتم که حلقه بردر بیگانگی زنمشاید به این وسیله شوم آشنای خویش
صائب مقیم گلشن فردوس گشته امتا محو کرده ام به رضایش رضای خویش