گنج

غزل شمارهٔ ۵۰۷۳

تا بی نشان کشم نفسی بر هوای خویشچون گردباد محو کنم نقش پای خویش
مستغنی از بهارم وآسوده ازخزاندر دشت ساده دل بی مدعای خویش
خلوتگهم ز بکر معانی است پرزحورآماده است جنت من درسرای خویش
ازآب زندگی نکشم منت حیاتچون خضر،سبزم از سخن جانفزای خویش
رد و قبول خلق به یک سو نهاده امیکروی ویک جهت شده ام با خدای خویش
ساکن زآرمیدگی من بود زمینگردون ز جا رود چو درآیم زجای خویش
صائب مرا به باغ وبهار احتیاج نیستصد باغ دلگشاست مرا از نوای خویش