غزل شمارهٔ ۵۰۷۲
از جا نمی روم چو سپند از نوای خویشآتش زنم به محفل و باشم به جای خویش
زان مطرب بلندنوا در ترانه امچون نی نمی زنم نفسی بر هوای خویش
زان ساقی خودم که نیابم درین جهانمردی سزای باده مردآزمای خویش
چون نیست هیچ کس که به فریاد من رسدخود رقص می کنم چو سپند از نوای خویش
صائب من آن بلند نوایم که می زنمدربرگریز جوش بهار از نوای خویش