غزل شمارهٔ ۵۰۳۱
نمی روم به بهشت برین زخانه خویشبه گل فرو شده پایم درآستانه خویش
به گنجها نتوان درد را خرید از منبه زر بدل نکنم رنگ عاشقانه خویش
به نغمه دگران احتیاج نیست مراکه هست چون خم می مطربم ز خانه خویش
چو یوسفم که به چاه افتد از کنار پدراگر به چرخ برآیم ز آستانه خویش
اگر چه هر نفسم گرد کاروان غمی استبجان رسیده ام از وضع بیغمانه خویش
بلاست رتبه گفتار چون بلند افتادبه خواب چند توان رفتن ازافسانه خویش ؟
به بینوایی و آزادگی خوشم صائبمرا قفس نفریبد به آب و دانه خویش