گنج

غزل شمارهٔ ۵۰۳۰

مکن خراش دل سنگ نیز پیشه خویشکه کشته می شوی آخر به زخم تیشه خویش
زشرم صورت شیرین مرا میسر نیستز دور بوسه زدن بر دهان تیشه خویش
مرا به دار فنای زمانه چون حلاجبجز رسن نبود بهره ای ز پیشه خویش
که غیر سبزه خط تو ای بهار امیدرسانده است در آتش به آب، ریشه خویش ؟
به لطف شیشه گر، امید من درست بودازان دریغ ندارم زسنگ شیشه خویش
دوام خنده شادی چو غنچه یک دهن استخوشم به تنگدلی با غم همیشه خویش
چو پیش صرصر مرگ است کوه و کاه یکیبه سنگ خاره چه محکم کنیم ریشه خویش ؟
نمی رسد به غزالان فربه آسیبیاگر ز پهلوی لاغر کنند بیشه خویش
شدم به خوردن دل قانع از جهان صائبچو شیر پا نگذارم برون ز بیشه خویش