گنج

غزل شمارهٔ ۵۰۳۲

به هر سیاه درون مشنوان ترانه خویشزمین پاک طلب کن برای دانه خویش
زبان خویش به دیوار تا توان مالیدقدم برون مگذار از درون خانه خویش
گناه زشتی خود را بر آبگینه منهمکن چو تنگدلان شکوه از زمانه خویش
دل خراب ز خاک مراد کمتر نیستبخواه حاجت خود را ز آستانه خویش
درین دو هفته که گل میهمان این چمن استمباش درپی تعمیر آشیانه خویش
چو زلف ماتمیان در هم است کارجهانازین بلای سیه دور دار شانه خویش
کمند گوهر مقصود رشته اشک استمکن چو شمع قضا گریه شبانه خویش
به نیم جو نخرد خرمن فلک صائبز عقده دل خود هر که ساخت دانه خویش