گنج

غزل شمارهٔ ۵۰۲۷

ز دل برون نرود چشم آشنا رویشسری به دامن مجنون نهاده آهویش
فکند از سر گردنکشان عالم خاککلاه عقل، تماشای طاق ابرویش
ز خواب حیرت، آیینه راکند بیداراگر چنین شود ازمی عرق فشان رویش
ز حال دل خبرم نیست، اینقدر دانمکه دست شانه نگارین برآمد ازمویش
ز خواب مرگ چو گل تازه روی برخیزنداگر به خاک شهیدان گذر کند بویش
که دیده نافه ز آهو دونده ترباشد؟که دیده زلف که باشد رساتر از بویش ؟
که آب می دهد از روی آتشینش چشم ؟اگر عرق نکند پرده داری رویش
ز بار دل کند آزاد سرو راصائبدر آن چمن که کند جلوه قد دلجویش