گنج

غزل شمارهٔ ۵۰۲۶

به احتیاط نظر کن به چشم جادویشکه در کمین رمیدن نشسته آهویش
گلی که از عرق شرم نیست شبنم ریزپلی است آن طرف آب، طاق ابرویش
هزار صید به یک تیر می تواند کشتفتاده بر سر هم بس که صید درکویش
عزیز مصر چنین یوسفی ندارد یادکه سنگ خاره شود لعل درترازویش
به غنچه ای سرو کارست عندلیب مراکه از حیا به گریبان نمی رسد بویش
اگر به گل قدم دیگران فرو رفته استمرا به سنگ فرو رفته پای درکویش
ز رشک زلف سیاه توخورد چندان خونکه نافه هم به جوانی سفید شد مویش
همان ز موج صفا زنگ می برد از دلز خط اگر چه نشسته است گردبر رویش
حریف ناوک مژگان نمی شوی صائبمکن دلیر تماشای چشم جادویش