گنج

غزل شمارهٔ ۵۰۲۳

رود چگونه به این ضعف کار من از پیش ؟که من به پای نسیم سحر روم ازخویش
شود عیار بد ونیک در سفر ظاهریکی است تیر کج و راست تا بود درکیش
عجب که برق فنا گرد من تواند یافتچنین که جلوه اومی برد مرا از خویش
مشو ز ساقی یاقوت لب به می قانعمده به مطلب جزئی کریم راتشویش
لب سؤال سزاوار بخیه بیشترستعبث به خرقه خود بخیه می زند درویش
زکاوش مژه او حلاوتی دارمکه جوی شهد بود درنظر مرا هر نیش
به خوردن دل خود همچو ماه قانع شوکه دربساط فلک نیست رزق بی تشویش
همان ز شرم کرم چهره اش عرق ریزستکریم اگر دو جهان را دهد به یک درویش
دلم به فقر و غنا ازقرار خویش نگشتبه خشکی وتری آب گهر نشد کم و بیش
عیار ناله صائب مپرس از بیدردنمک چه کار کندبادلی که نبود ریش ؟