غزل شمارهٔ ۵۰۲۴
مخور چو لاله و گل، روی دست ساغر عیشکه در رکاب نسیم فناست دفتر عیش
ستاره سحری و چراغ صبحدم استبه چشم وقت شناسان فروغ اختر عیش
مده به عیش سبکسیر صحبت غم راکه همچو شبنم گل بی بقاست گوهر عیش
به حسن عافیت غم کجا رسد شادی؟طرب رسول ملال است و غم پیمبر عیش
چنان که فتنه عالم ز باده می زایدبه صد هزار غم آبستن است مادر عیش
به آفتاب حوادث بساز چون مردانکه همچو میوه خام است سایه پرور عیش
گمان حور و پری داشتم ،ندانستمکه دیو غم بدر آید ز زیر چادر عیش
کجاست گردسپاه غم و غبار ملال؟که خاکهای جهان را کنیم برسر عیش
گزیده است مرابس که شادی ایامبه چشم حلقه مارست حلقه در عیش
مقیم گوشه غم باش اگر مسلمانیکه دین ضعیف شود در زمین کافر عیش
ز داغ لاله عاشق مدام،معلوم استکه دل سیاه کندصحبت مکرر عیش
جواب آن غزل مولوی است این صائبزهی خدا که کند مرگ راپیمبر عیش