غزل شمارهٔ ۵۰۲۲
گذشته است ز تعریف،قد رعنایشالف کشد به زمین سرو پیش بالایش
زسوزن مژه خویش چشم آن دارمکه چشم خویش بدوزم به چشم شهلایش
حریف تلخی بادام چشم او که شود؟تلافی ار ننماید لب شکرخایش
به رنگ هاله فلکها تمام آغوشندکه سر زند ز افق ماه عالم آرایش
همان حلاوت کنج دهان به کام رسدبه هرکجا که زنی بوسه از سراپایش
ز انفعال فلاخن کند ترازو رااگر به خانه زین بنگرد زلیخایش
(فتدرهش به خیابان عمر جاویدانچو سایه هرکه تواند فتاد درپایش )
مرا به گلشن جنت چه می بری صائب؟فکنده است مرا دربهشت سودایش