غزل شمارهٔ ۵۰۲۱
الف قدی که منم سینه چاک بالایشسپهر سبزه خوابیده ای است درپایش
ز سایه سرو و صنوبر الف کشد برخاکبه هر چمن که کند جلوه قد رعنایش
دل نظارگیان را ز جلوه آب کندازان همیشه بود تازه سرو بالایش
چو مغزپسته نهان در شکر شود طوطیبه گفتگو چو درآید لب شکر خایش
نظر به کنج دهانش که می تواندکرد؟که خون بوسه زند جوش می زسیمایش
ز گرد خانه خرابان جهان سیاه شودبه هر طرف که فتد چشم باده پیمایش
شود ز حیرت سرشار، پای خواب آلودفتد به چشم غزالی که چشم گیرایش
به عرض حال دهن وانمی توانم کردکه گیرد ازلب من حرف ،چشم گویایش
غزاله ای که مرا کرده است صحراییسیاه خیمه لیلی است داغ سودایش
مدام دور زند جام عاشقی صائبکه باشد ازدل پر خون خویش صهبایش