غزل شمارهٔ ۵۰۲۰
چراغ عشق نمی گردد از لحد خاموشکی آتش جگر سنگ می شود خاموش؟
ز پند ناصح بی مغز ،عشق آسوده استکه بحر را نکند پرده زبد خاموش
چو شمع کشته نلرزد به زندگانی خویشزبان هر که شد از حرف نیک و بد خاموش
به گفتگوی تنک مایگان مبر غیرتکه زود می شود این سیل بی مدد خاموش
ز رهگذار نفس تیره می شود دلهاز هیچ آینه خجلت نمی کشد خاموش
شکایت تو ز افلاک از درشتی توستکه خاک نرم بود در ته لگد خاموش
ز قحط شیر مروت سپهر خشک مزاجمرا به جنبش گهواره می کند خاموش
چنان که طفل به تدریج می شود گویازبان عقل به تدریج می شود خاموش
اگر نسیم دم عیسوی شود صائبچو غنچه تن به شکفتن نمی دهد خاموش