غزل شمارهٔ ۴۹۵۷
اگر چه بی نیاز ست از دو عالم ناز تمکینشچه بیتابانه می چسبد به دل لبهای شیرینش
ازان در چشم او عاشق بود از خاک ره کمترکه قمری می کند نقش قدم را سرو سیمینش
مرا چون مهرتابان داغ دارد آسمان چشمیکه تابد پنجه الماس رامژگان زرینش
دگر ماه نوی بر سینه من می زند ناخنکه گوهر در صدف پنهان شده است از شرم پروینش
به بوی مشک بتوان صدبیابان رفت دنبالشز شوخیها اگر پی گم کند آهوی مشکینش
درین بستان شبی راهر که دارد زنده چون شبنمچراغ آفتاب آید به پای خود به بالینش
نگین را در نگین دان رتبه دیگر بود صائباگر باور نداری سیر کن درخانه زینش