غزل شمارهٔ ۴۹۵۶
شراب لعل می سازد عرق راروی گلگونشقدح لبریز برمی گردد ازلبهای میگونش
ز طوق خویش سازد حلقه نام سرو راقمریدرآن گلشن که گردد جلوه گر شمشاد موزونش
غبارش لاله گون خیزد، نسیمش گلفشان باشدبه هر خاکی که افتد پرتو رخسار گلگونش
قدح را شوق آن لب شهپر پرواز می بخشدبه ساقی احتیاجی نیست در بزم همایونش
چه پروا دارد از سنگ ملامت دشت پیماییکه از پیشانی واکرده باشد بر مجنونش
اگر شیرین ز ناز و سرکشی آتش عنان گرددکند فرهاد راممنون به عذر لنگ، گلگونش
چه لازم دورکردن از حریم خود سپندی راکه بی آرامی دل می برد از بزم بیرونش
مرا رعنا غزالی می کشد درخاک و خون صائبکه جای گرد، مجنون خیزد از دامان هامونش