غزل شمارهٔ ۴۹۲۷
نشد روشن چراغم از عذار آتش اندودشمگر چشمی دهم درموسم خط آب ازدودش
اجابتهاست درطالع دعای دامن شب رایکی صد شد امید من زخط عنبر آلودش
دل سنگش کجا برتشنه دیدار می سوزد؟سبکدستی که برمی آید از آیینه مقصودش
به دوری از حریم اونشد قطع امید منکه برگردد به محفل شمع، چون خامش کنی زودش
ز احسان نهانی جان سایل تازه می گرددخوشا زخمی که سازد خنده پنهان نمکسودش
مدان چون تنگدستان جهان محتاج عاشق راکه یاد از بی نیازی می دهد روی زر اندودش
مزن مهر خموشی بر دهن آتش زبانان راکز این روزن برآید دود چون سازند مسدودش
بر همن ازحضور بت دل آسوده ای داردنباشد دل به جان آن راکه درغیب است معبودش
چه بگشاید ز خلق سفله صائب، ما و درگاهیکه هر موری سلیمان می شود از سفره جودش