غزل شمارهٔ ۴۹۲۶
چه سازد صنعت مشاطه با حسن خدادادش ؟ز طوق قمریان خلخال دارد سرو آزادش
نمی دانم ز خونریز کدامین صید می آیدکه می پیچد به خود چون زلف جوهر تیغ فولادش
زبس از زلف او در شانه کردن مشک می ریزدچوپای شمع تاریک است پای سرو آزادش
گرانی می کند بر خاطرش یادم،نمی دانمکه بااین ناتوانی چون توانم رفت ازیادش
ندارد بلبل ما طاقت ناکامی غربتمگر رحمی کنند و با قفس سازند آزادش
نه لاله است این که دارد تربت فرهاد را دربرکه با این گوش سنگین خون چکاند از سنگ فریادش
اگر صائب مقیم گلشن فردوس خواهدشدنخواهد رفت از خاطر هوای سیر بغدادش