گنج

غزل شمارهٔ ۴۹۲۰

می تراشم رزق خود چون تیر از پهلوی خویشمی کنم تا هست ممکن حفظ آب روی خویش
بار منت برنمی تابد تن آزادگانبید مجنون را لباسی نیست غیر از موی خویش
روزی بی رنج گردد تخم رنج بی شماروقت آن کس خوش که باشد رزقش از بازوی خویش
چون مگس ناخوانده هر کس برسرخوانی رودای بسا سیلی به دست خود زند بر روی خویش
هرکه راچون تیغ باشد آب باریکی به جویمی کند چون موج از دریا تهی پهلوی خویش
شکوه خونین تراوش می کند بی اختیارنیست ممکن در گره چون نافه بستن بوی خویش
می تواند چهره مقصود رابی پرده دیدهرکه رو آورد در آیینه زانوی خویش
هرکه چین تنگ خلقی از جبین بیرون نکردمتصل در زیر شمشیرست از ابروی خویش
نامه اش چون نامه صبح است در محشر سفیدهر که از اشک ندامت دادشست و شوی خویش
می کشم هر لحظه صائب آه افسوسی زدلیک نفس فارغ نمی گردم ز رفت و روی خویش