غزل شمارهٔ ۴۹۱۹
هر که می کوشد به تعمیر تن ویران خویشگل ز غفلت می زند بر رخنه زندان خویش
ساده لوحی کز دوا انگیز شهوت می کندمیکند بیدار دشمن رابه قصد جان خویش
در حنا بندد ز غفلت پای خواب آلود راهرکه دارد سعی در رنگین دکان خویش
می شود گنجینه گوهر حریم سینه اشمی کشد چون کوه هرکس پای در دامان خویش
خضر ره گم کرده ای هرگز درین وادی نشدچون جرس دارم دلی صد چاک از فغان خویش
درد را درمان کند دندان فشردن بر جگراز طبیبان چند جست و جو کنی درمان خویش؟
از دلم شد خارخار شادمانی ریشه کنغنچه تا زد غوطه در خون ازلب خندان خویش
چون نکردی راست کار خود به قد چون سنانگویی از میدان ببر باقد چون چوگان خویش
دست جرأت خون ناحق را بلند افتاده استقاتل ما جمع می سازد عبث دامان خویش
یوسفستان است عالم برنظر پوشیدگاندر بهشت افتاده ام از دیده حیران خویش
صدق پیش آور که صبح صادق از صدق طلباز تنور سرد آرد گرم بیرون نان خویش
جمع سازد برگ عیش ازبهر تاراج خزاندر بهار آن کس که می بندد دربستان خویش
تا زنار چاره جویان بی نیازم ساخته استنازعیسی می کشم ازدرد بی درمان خویش
چون شرر صائب نثار آتشین رویی نمادر گره تا چند خواهی بست نقد جان خویش ؟