غزل شمارهٔ ۴۹۱۸
برنمی آیم به تسکین دل خودکام خویشچون فلک در بیقراری دیده ام آرام خویش
موجه بی دست و پا رادایه ای چون بحر نیستفارغم از فکر آغاز و غم انجام خویش
چشمه امید رانتوان به خاک انباشتنورنه می گشتم ز بی صیدی شکار دام خویش
شکرستانی برای تلخکامان گشته استغفلت شیرین لبان ازلذت دشنام خویش
دردسر بسیار دارد دردمندیها که منسوختم چون لاله تاپرکردم ازخون جام خویش
حرص برمن دردهای نسیه راکرده است نقدصبح نا گردیده می افتم به فکر شام خویش
گرچه مطلب نیست در پیغام دردآلود منخجلتی دارم،که نتوان گفت، از پیغام خویش
شرم یوسف مانع رسوایی یعقوب ماستچشم ما درپرده دارد جامه احرام خویش
قوت گویاییی تا در زبان خامه هستثبت کن بر صفحه ایام صائب نام خویش