غزل شمارهٔ ۴۹۱۷
کوته اندیشی که نفرستد به عقبی مال خویشچشم امیدش بود پیوسته در دنبال خویش
چون مگس در دامگاه عنکبوتان، کرده امدست و پا گم ازهجوم رشته آمال خویش
خواب راحت می کنم در سایه بال هماتا ز استغنا کشیدم سربه زیربال خویش
می شود بر دیده خونبار من عالم سیاههرگه اندازم نظر برنامه اعمال خویش
جوی خون از دیده آیینه می گردد روانپرده بردارم اگر از صورت احوال خویش
نیست اظهار جوانی، خجلت بی حاصلی استاین که می دارم نهان ازهمنشینان سال خویش
داغ می بخشد ثمر گفتار هرجا درد نیستپیش بیدردان مکن اظهار صائب حال خویش