گنج

غزل شمارهٔ ۴۹۱۶

جوهر ذاتی نمی خواهد ز کس اکسیر خویشگوهر از گرد یتیمی می کند تعمیر خویش
کاسه فغفور رابر فرق خاقان بشکندهرکه را باشد ولی نعمت ز چشم سیر خویش
پیچ و تاب بیقراری رشته جان من استمی برم چون آب هرجامی روم زنجیر خویش
آهوان ناز سگ لیلی به مجنون می کنندعشق در هر جا که باشد می کند تأثیر خویش
زخم من از گردخجلت رخنه دیوار شداینقدر غافل نباشد بود از نخجیر خویش
می برد رنگ از رخ یاقوت خون گرم مارحم کن ای سنگدل برجوهر شمشیر خویش
در رکاب سیل نتوانی شدن واصل به بحرتا نشویی دست رغبت صائب از تعمیر خویش