گنج

غزل شمارهٔ ۴۹۱۵

نیست رزقم تیر تخشی چون کمان ازتیر خویشقسمتم خمیازه خشکی است از نخجیر خویش
گرچه صید لاغر من لایق فتراک نیستمی توان کردن به سوزن امتحان شمشیر خویش
تا توان چون خضر شد معمار دیوار یتیمازمروت نیست کردن سعی درتعمیر خویش
جاهل از کفران کند زرق حلال خود حرامطفل از پستان گزیدن می کند خون شیر خویش
یکقلم گردید پای آهوان خلخال داربس که پاشیدم به صحرا دانه زنجیر خویش
چون گهر بر من کسی را دل درین دریا نسوختکردم از گرد یتیمی عاقبت تعمیر خویش
زنگ بست از مهر خاموشی مراتیغ زبانچند در زیر سپر پنهان کنم شمشیر خویش؟
آن ستمگر را پشیمان از دل آزادی نکردزیر بار منتم از آه بی تأثیر خویش
نیست در ظاهر مراصائب اگر نقدی به دستزیر بار منتم ازآه بی تأثیر خویش